سلام

حدود ۱۰ روز پیش به سرم زد که یک هفته را به عنوان هفته توییتر (Twitter) برای خودم معرفی کنم (ببینید) و سعی کنم از حساب کاربری توییتری که داشتم بیشتر استفاده کنم. خلاصه اینکه بعد از یک هفته سر حساب شدم، دیدم بله: به توییتر معتاد شدم و سندرم بارگزاری مجدد (بخوانید refresh) توییتر هر ۲ ثانیه یک بار گرفته‌ام و از همه مهمتر اینکه کلی دوست خوب توییتری پیدا کردم. اگر بخوام حسم را راجع به این دوستان توییتریم بگم اینه که عملا حس می‌کنم که دارم با این دوستان خوبم زندگی می‌کنم و روزگار می‌گذرونم. می‌دونم به چی گوش می‌دن، چی می‌بینن، کی می‌رن برای ناهار، کجای دنیا هستن، کی می‌خوابن و …

شاتوت (مریم) یکی از همین دوستان خوب توییتری، لطف کرده و من را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده. این اولین بازی وبلاگی منه. اسم بازی هست «آرزوهای محال». اولش فکر می‌کردم که من آرزوی محالی ندارم چون به نظرم هر آرزویی شدنیه ولی بعد که بهتر فکر کردم دیدم بعضی از آرزوهام خیلی هم شدنی نیستن از جمله:

۱- اگه بهم نمی‌خندید، من همیشه یکی از آرزوهای محال نهفته در اعماق وجودم این بوده که در حدود سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۱۰ به دنیا می‌آمدم. شاید فقط به این دلیل که می‌خواستم دوران جوونیم را توی لاله‌زار قدم بزنم، برم کافه‌های اونجا قلیون بکشم و برم سینما فیلم سیاه سفید ببینم.

۲- آرزو داشتم شبانه‌روز بیشتر از ۲۴ ساعت بود. شاید حدود ۳۶ یا ۴۸ ساعت کافی باشه. دلیلش هم اینه که متاسفانه همیشه وقت کم میارم

۳- ای کاش اسپمر (spammer) در دنیا وجود نداشت. هم از نوع الکترونیکی و هم از نوع کاغذیش

۴- کسی می‌دونه آدمیزاد کی دروغ و ریا و غرور و خودخواهی را یاد گرفت؟ ای کاش هیچ وقت یاد نمی‌گرفت

به رسم بازی‌های وبلاگی من باید چند نفر را به این بازی دعوت کنم. هادی، مریم، حمیدرضا، سونا و ثمر به این بازی دعوت می‌شوند.

امیدوارم به همه‌ی آرزوهاتون برسید

  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Live
  • Reddit
  • Slashdot
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • TwitThis
  • YahooMyWeb
  • E-mail this story to a friend!